جذاب
  • مطالب جالب و خواندنی
  • دنیای مد
  • علمی و دانستنی
  • مجله فرهنگی و هنری
  • معمای قصاب !؟

    معمای قصاب !؟

      معمای قصاب !؟  روزی یک قصاب برای خریدن تعدادی گاو ، غاز و مرغ به بازار رفت . قیمت هر گاو ، 15 سکه ، قیمت هر غاز ، 1 سکه و قیمت هر مرغ ، یک چهارم سکه بود . این قصاب صد سکه همراه داشت و می خواست با این پول ، […]

  • جملاتی که افراد موفق هرگز نمی گویند!

    جملاتی که افراد موفق هرگز نمی گویند!

      چرا بعضی افراد از بقیه موفق تر هستند؟ چرا بعضی افراد احساس موفق بودن می کنند و بعضی دیگر حس می کنند غرق در روزمرگی کاری شده اند؟ جواب در واژگان آنها نهفته است. درست است که واژگانی که شما بکار می برید به شدت به حالت روحی شما و دید شما به زندگی […]

  • معمای تقسيم ساعت!؟

    معمای تقسيم ساعت!؟

    معما: چگونه مي توان دو خط مستقيم روي صفحه اين ساعت کشيد که آن را به سه قسمت تقسيم کند ، طوري که مجموع اعداد هر قسمت با هم مساوي باشند؟   ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ جواب معماي تقسيم ساعت دو خط مستقيم به شکل زير در صفحه ساعت رسم […]

  • سخنان و جملات آموزنده آناتول فرانس

    سخنان و جملات آموزنده آناتول فرانس

    دو چيز تفاوت فاحشي را بين انسان و حيوان به وجود مي آورد : قدرت بيان و دروغگويي. جملات آناتول فرانس تا زماني كه به قدرت نرسيده اي فرمانبردار باش و چون به آن رسيدي، فروتن. سخنان آناتول فرانس خطا کردن یک کار انسانی است اما تکرار آن یک کار حیوانی. جملات آناتول فرانس تمام […]

  • روز مادر در ایران و دیگر کشورها چگونه است؟

    روز مادر در ایران و دیگر کشورها چگونه است؟

    بیستم جمادی الثانی هر سال، روزی پر از خاطره و معنویت است؛ خاطراتی شیرین از مادران مهربان،فرزندان با محبت و همسران با وفا ؛ این روز به یُمن ِ زاد روز بانوی نمونه اسلام، فاطمه زهرا ( سلام الله علیها) ، روز مادر نام گرفته است ؛ بانویی كه گل سرسبد تمام بانوان عالم است؛ […]

  • قوانین طلایی دالای لاما برای زندگی بهتر

    قوانین طلایی دالای لاما برای زندگی بهتر

    عضی وقتها ما احتیاج  به یک پند داریم. بهترین مکان, برای پیدا کردن این پندها، خواندن توصیه‌های افراد معروف می‌باشد. Dalai Lama همواره روی من تاثیری داشته است. امیدوارم قوانین او نیز روی شما اثر بگذارد. در زیر چند تا از قوانین او را می خوانیم 1 – توجه داشته باشید که عشق و پیروزی […]

  • سخنان جذاب و آموزنده مارک فیشر

    سخنان جذاب و آموزنده مارک فیشر

     همواره این را به خاطر بسپار که اگر هدفهایت به دیگری صدمه بزند ، هم به صلاح خودت و هم به صلاح دیگران است که از آنها بر حذر بمانی. مارك فيشر   جملات مارك فيشر   هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند. مارك فيشر   جملات […]

  • عکس
     
      
    | دسته بندی : داستان کوتاه

    My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment


    مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود


    She cooked for students & teachers to support the family

    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

    There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me

    یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

    I was so embarrassed. How could she do this to me

    خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

    I ignored her, threw her a hateful look and ran out

    به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

    The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye

    روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

    I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear

    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.

    کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

    So I confronted her that day and said

    If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die

    روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!

    My mom did not respond

    اون هیچ جوابی نداد….

    I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger

    حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

    I was oblivious to her feelings

    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

    I wanted out of that house, and have nothing to do with her

    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

    So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study

    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

    Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own

    اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

    I was happy with my life, my kids and the comforts

    از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

    Then one day, my mother came to visit me

    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

    She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren

    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

    When she stood by the door, my children laughed at her

    and I yelled at her for coming over uninvited

    وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند

    و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر

    I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children

    GET OUT OF HERE! NOW

    سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

    گم شو از اینجا! همین حالا

    And to this, my mother quietly answered, Oh, I’m so sorry.

    I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight

    اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

    مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

    One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore

    یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور

    برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

    So I lied to my wife that I was going on a business trip

    ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

    After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity

    بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی

    My neighbors said that she is died

    همسایه ها گفتن که اون مرده

    I did not shed a single tear

    ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

    They handed me a letter that she had wanted me to have

    اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

    My dearest son, I think of you all the time

    I’m sorry that I came to Singapore and scared your children

    ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.

    منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

    I was so glad when I heard you were coming for the reunion

    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

    But I may not be able to even get out of bed to see you

    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

    I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up

    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

    You see … when you were very little, you got into an accident, and lost your eye

    آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

    As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye

    به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

    So I gave you mine


    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

    I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye

    برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

    With my love to you

    با همه عشق و علاقه من به تو

    Your’s Mother


    مادرت

    پکیج آرایشگری
    آرایشگری هنری زادور
    دکتر سیدا
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • اخبار روز
    تبلیغات
    گروه اینترنتی جذاب