سوروسات سفر

مروری بر گذشته

مجله فرهنگی و هنری

مطالب گوناگون

  • جذاب
  • دیدنی
  • دنیای مد
  • مطالب طنز
  • آرایشی
  • سینما
  • بیوگرافی هنرمندان
  • عجایب
  • گوناگون

آرایشگری هنری زادور

 

داستان کوتاه بسیار خواندنی همراه متن انگلیسی ان

مجموعه : داستان کوتاه
My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment

 

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

 

She cooked for students & teachers to support the family

 

 

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 

 

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me

 

 

یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

 

 

I was so embarrassed. How could she do this to me

 

 

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

 

 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out

 

 

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

 

 

The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye

 

 

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

 

 

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear

 

 

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.

 

 

کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

 

 

So I confronted her that day and said

If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die

 

 

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!

 

 

My mom did not respond

 

 

اون هیچ جوابی نداد….

 

 

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger

 

 

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

 

 

I was oblivious to her feelings

 

 

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

 

 

I wanted out of that house, and have nothing to do with her

 

 

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

 

 

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study

 

 

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

 

 

Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own

 

 

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

 

 

I was happy with my life, my kids and the comforts

 

 

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

 

 

Then one day, my mother came to visit me

 

 

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 

 

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren

 

 

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

 

 

When she stood by the door, my children laughed at her

and I yelled at her for coming over uninvited

 

 

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند

 

 

و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر

 

 

I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children

GET OUT OF HERE! NOW

 

 

سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

 

 

گم شو از اینجا! همین حالا

 

 

And to this, my mother quietly answered, Oh, I’m so sorry.

I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight

 

 

اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

 

 

مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

 

 

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore

 

 

یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور

 

 

برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 

 

So I lied to my wife that I was going on a business trip

 

 

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

 

 

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity

 

 

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی

 

 

My neighbors said that she is died

 

 

همسایه ها گفتن که اون مرده

 

 

I did not shed a single tear

 

 

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

 

 

They handed me a letter that she had wanted me to have

 

 

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 

 

My dearest son, I think of you all the time

I’m sorry that I came to Singapore and scared your children

 

 

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.

 

 

منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

 

 

I was so glad when I heard you were coming for the reunion

 

 

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

 

 

But I may not be able to even get out of bed to see you

 

 

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

 

 

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up

 

 

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 

 

You see … when you were very little, you got into an accident, and lost your eye

 

 

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

 

 

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye

 

 

به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

 

 

So I gave you mine


بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

 

 

With my love to you

 

 

با همه عشق و علاقه من به تو

 

 

Your’s Mother


مادرت

عضویت در تلگرام جذاب

آموزش آرایشگری

برنامه های ماهی صفت

پربیننده ترین مطالب

ایستگاه طنز و شادی

فال و طالع بینی