فال روز
دختر نابینا و معشوقه اش ...
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
تعداد نمایش ۳۸۰ بار ارسال شده در ۰۰۰۰/۰۰/۰۰ ۰۰:۰۰:۰۰
مطالب گذشته این بخش
جملات و متن های زیبا برای کارت عروسیشعر های عاشقانه جدید و زیبا دوستت دارم به 24 زبان زنده دنیا !!نوروز یعنی ...!!!زمستان جان! زمستان! (شعر)اشک سه حرف ندارد..( عاشقانه ) شعرهای زیبای عاشقانه و غمگین«عشق تو پرندهای سبز است»روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو ...جمله های عاشقانه و رومانتیکدوست داشتن دلیل می خواهد! (عاشقانه)خداحافظ…همین حالا (شعر عاشقانه)روزی که \"بهار\" روی همه را کم کرد!دوستت دارم عشقم ...این مارمولک کجا میره؟ (شعر) هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم از قیصر امین پور چرا از مرگ می ترسید؟ (شعری زیبا از فریدون مشیری)3 شعر کوتاه از فریدون مشیریوقتی دلم خسته می شود ...عاشقانه ها...حسادت عاشقانه!به که باید دل بست؟ (شعر عاشقانه )وقتی دلم خسته می شود ...تو می رقصی و من عاشق شدن رو یاد می گیرم ...!آفتاب میشود (شعر فروغ فرخزاد)موهاتو بستی و من عاشقت شدم ...!
مطالب تصادفی
تبلیغات
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
صفحه خانگی










![[i]](http://bhh27766.com/nabimages/s/stwisted.jpg)



![[i]](http://bhh27766.com/nabimages/s/sshablon.jpg)